اندیشه ی الماس خیز
برای یگانه خدایی که اشکها را میبیند، با دلم سخن میگوید و من هنوز از او دورم و دل ای دل ای میخوانم ! بــزن دفـی که مــرا با شــــرار وصـل کند صــدای گـنگِ دلــم را بـه تــار وصـل کند به انـتـقـامِ بغض هـــزارســالـه ی من ســـرِ انگشت مرا به نار وصل کند بگو پیاله ی مرا به « بار» وصل کند! زندگی چرا غرقِ خـود پرستی هاست؟ نـشـد شـبـی که مــرا بـا قرار وصـل کند کجاست همدم لحظه های ماتِ تنهایی؟ گو بیا که لب مرا به لب یار وصل کند چه مذهبی؟ که حرام شده مست رقـصـیدن مست شوم که ســرم را بـه دار وصـل کند که دف دو تـار دلـم را بـه گیتــار وصـل کند خــدای شعر - دعا می کنم - که بـا غزلی مــرا بـه شاه بیت روزگار، وصـل کـنـد درخت سیب مـرا بـا انـار وصـل كند بهار آدم باید کسی را داشته باشد برای تک تک لحظات زندگیش که هر وقت این چنین بی تاب واژه شد به او پناه ببرد.... باید کسی باشد که بدانی واژه هایت را می فهمد و بی تابیت را می خواند. آدم باید کسی را داشته باشد که وقتی اینچنین آشفته و بیقرار شد همه بی قراریهایش را بریزد در دستهایش و بدون هیچ سوال و جوابی پناه ببرد به آغوشش.... آدم باید کسی را داشته باشد که بدون هیچ دغدغه ای پاسخش را از نگاه و شوقی که در نگاهش هست٬بگیرد.... آدم باید کسی را داشته باشد که در کنارش بی پروا اشکهایش را رها کند که بی پروا خودش باشد . آدم باید کسی را داشته باشد که لحظه لحظه به یادش عاشقی کند نفس بکشد و جان بگیرد.... آدم باید کسی را داشته باشد .... و من چه خوشبختم که برای تک تک این لحظات عاشقی بی تابی و بی قراریهایم تو را دارم ای پروردگارم خدا نور آسمانها و زمين است. مَثَلِ نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى، و آن چراغ در شيشه اى است. آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى، افروخته ميشود. نزديك است كه روغنش- هر چند بدان آتشى نرسيده باشد- روشنى بخشد. روشنى بر روى روشنى است. خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت ميكند، و اين مثلها را خدا براى مردم ميزند و خدا به هر چيزى داناست. (نور35) آرامتر نیستم!!!! .... و مدتی همجوار شدن با آرامش " کوههای زاگرس " .... آبشارها و کوه ها .... رقص نور از فراز "قله ی دنا " تا " گرمای دشتها " همه و همه زیبا بود و لبریز از لبخند خدا ٬ و سکوتی ژرف که بیقراری بود .... "یک شبی مجنون به خلوتگه ناز با خدای خویش میگفت راز ای خدا نامم تومجنون کرده
ای بهر یک لیلی دلم خون کرده ای من کیم لیلی و لیلی کیست من هر دو یک روحیم
اندر دو بدن بهر هرکس را نصیبی داده ای بهر هر دردی طبیبی داده ای ای
خدا آخر نصیب من کجاست مردم از این عشق طبیب من کجاست ؟؟؟؟! این ندا آمد که ای شوریده
حال تا توانی اندر این درگه بنال کار لیلایت نیست این کار من است روی لیلا عکس
رخسار من است" خدایاااااااااااااااااااااا كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن . تاریخ زمان را از ابتدا مرور می کنم هرگز معنای نغمه ی پرندگان را پس از باران نفهمیدم .... و آنقدر اشک ریختم تا آرام شدم٬ چون شانه های صبور تو همیشه با من است. آه خدایا٬ تو تنها خدای من هستی.... نامه ها و چشمها .... نامه ها نوشته میشوند اما چشمها حرف میزنند ، نامه ها زبان قال هستند اما چشمها زبان حال هستند ، نامه ها حال و هوای دلتنگی را دارند اما چشمها نشان دلتنگی اند ، نامه ها توصیف نیایش هستند اما چشمها خود محراب پرستش هستند ، نامه ها فرستاده شده و رها میشوند اما چشمها در اسارت پلکها میمانند ، نامه ها پیک و پیام هستند اما چشمها پیک شراب اند ، نامه ها به وقت انتظار بی دل هستند اما چشمها دل دل میکنند ، نامه ها فقط از باران مینویسند اما چشمها خود بارانی اند ، نامه ها .... چشمها .... آه از نامه ها و چشمها .... " الهی به مستان میخانهات به عقل آفرینان دیوانهات به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل که خاکم گِل از آبِ انگور کن سرا پای من آتش طور کن خدا را به جان خراباتیان کزین تهمت هستیام وارهان به میخانهٔ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می به گردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار میای ده که چون ریزیاش در سبو بر آرد سبو از دل آواز «هو» از آن می که گر عکسش افتد به جان توانی به جان دید حق را عیان میای از منی و توئی گشته پاک شود جان، چکد قطرهای گر به خاک بیا تا سری در سر خم کنیم من و تو، تو و من، همه گم کنیم بیا تا به ساقی کنیم اتفاق درونها مصفا کنیم از نفاق بیائید تا جمله مستان شویم ز مجموع هستی پریشان شویم چو مستان به هم مهربانی کنیم دمی بیریا زندگانی کنیم الهی به آنان که در تو گماند نهان از دل و دیدهٔ مردماند نگهدار این دولت از چشم بد بکش مد اقبال او تا ابد " " بر خدا دل داده ام از دیگران دل برگرفتم " خدایا ٬ تو باریدی و من ندانستم چطور یک قطره باران شدم در دستان تو ....
بیا و هر آنچه نگاه خواستی، از چشمهایم بردار شعری بگو! که در این سو منم و شاعری ام و آنسو ، تو هستی و خیال محال فراری ام
حافظا دیدی که کنعان دلم بی ماه شد؟ عاقبت با اشک غم چشم بهاران تار شد گفته بودی یوسف گمگشته باز آید ٬ ولی یوسفم رفت٬ تا قیامت همنشینم چاه شد
و همیشه بهار .... از خدا پرسیدم: اگر در سرنوشتم همه چیز را از قبل نوشته ای٬ پس داشتن آرزو و یا دعا کردن برای خواسته ها٬ دیگر چه سود دارد؟ خداوند با لبخند حمایتش پاسخ داد : شاید در سرنوشتت نوشته باشم : هر چه دعا کرد و دلش خواست. و حالا باز هم دعایم بهاری شدن است تا " بهار " همیشه٬ "همیشه بهار" بماند.... ./ و افسوس که هیچوقت نقاش خوبی نخواهم شد، دلم شبيه نيمه سيبی شد که در زير آواری از رنگ ها ناپديد ماند .... و من امشب جام شوکران را لاجرعه مینوشم ..... امشب برای تو مینویسم، برای تو که تنهاترین هستی.... میبینم که در همه ی ادیان و یا در میان مدعیان، چقدر تنها مانده ای . اکثر افراد برای دل خود و مناسب حال خود یک بت ساخته و آنرا میپرستد! حتی به فراموشی سپرده اند که تو خالق بتهای ذهن آنها هستی! یکنفر سنگ میپرستد، یکنفر شخص میپرستد، یکنفر ..... و البته بی انصافی ست که بگویم یاد تو نمیافتند! آری، به هنگام احتیاج و یا .... یادت هستند! و در این میان چه غریب مانده ای و تنها و تو چقدر تنها و غریبی که من _ این کافر از دین جدا مانده! _ به غربت تو میاندیشم! راستی، فکر نکن که من هم همیشه هستم! میخواهم برایت جایگزین برگزینم! خدایی را بستایم که میان سنگها محصور است، خدایی که مرا بخاطر مشخص شدن یک تار مو به گرداب هلاکت میافکند، خدایی که از خوف او، رجا را فراموش سازم، خدایی که دیگر از البرز تا کارون با من نمیرقصد، با من مستی ننوشد، کنار قلبم سخن نگوید و خدایی که عاشق نیست و عشق را نمیشناسد .... خدایا ! خدایان در راهند! .... ./ عشق در همه " وجود " دارد اما در همه " حضور " ندارد.... حس حضور عشق نیز در هر کسی ساده نیست و فقط قلب است که معنای حقیقی آن را در می یابد و باید به قلب گوش کرد نه به تقلب ! وقتی در باران، در پناه چتر یکنفر حتی برای یک لحظه آرام میگیری، همراه باش نه فقط برای آنکه لحظاتت خیس نشود! ./
لحظه هایم تبدار نیایشهایی ست که حسرتش بر دلم خواهد ماند، لحظه هایی که دل شرحه شرحه گشته ام با نوسان امواجی سخت به تلواسه و طوفان رسید و هنوز .... آه، هیاهوی قلبم .... دستهایم را تا فراسوی آغوش تو میگشایم، برای لمس لبخندت هزاران بار در فرسایش ذهن تکرار میشوم، از تمام اشکها و لبخندها میگذرم، مستی مینوشم و چشم انتظار آسمان خویش میمانم. آری، من به یک آشتی میاندیشم : آشتی با خدا و مرگ .... ./
و من به خویشتنم بازگشتم اما خویشتنم به من بازنگشت .... "میروم تا در میخانه کمی مست کنم جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم آنقدر مست که اندوه جهانم برود استکان روی لبم باشد و جانم برود برود هر که دلش خواست شکایت بکند شهر باید به من مست که عادت بکند"
همیشه در نماز من قنوت مست و شادانی طواف چشم خمَارت شده مشق دلم هر شب ببین حلقه به دست و عشق را اینگونه میدانی؟ زلالیهای اشک تو به چشمم سُرمه ها ریزد تو لب بگشا و با من گو همیشه مِهر میمانی نگاهت مقتدای این دل رسوایی زار است " پناه بی پناه من در این شبهای بارانی " مقیمم من میان این هیاهوی غریبانه بمُردم من به محرابت، نمازم را تو میخوانی؟! هزاران واژه هم گویای راز این دل من نیست که تو معشوقی و بازم خدای این بهارانی . اشک آگاهی ./
گوش سپردنهای تو ذهنم را روشن میسازد، بینشت درک عشق را ممکن، و صبوریت یاریم میدهد در پذیرش مسائل زندگی. تو خوب درکم میکنی و میدانی چه زمان تشنه ی کلام توام و آنگاه است که مرا تنها در کنار خویش میجویی و احساس مرا درمی یابی. هرچه را که بتوان در عشق یافت، من آنرا در وجود تو یافتم . دوستت دارم آسمان لایتناهی من ./
و میدانم که قلبت همیشه به نماز است . من نماز را در سوره سوره ی مهر تو یافتم، در لحظه هایی که به حضور سپید تو میرسم، تویی که مقتدای قلبم هستی . ای رکعتهای بیکران نماز من، حضورت مهر باران .... ./
مهر هر لحظه به دلم گویان میشد با هر نفست بهار باران میشد از زلالی چشم تو حیران میشد
کلمه ای که دلم را به انعکاس لبخندت پیوند میدهد٬ آنچنان که وقتی در آئینه مینگرم نمیدانم که این منم یا تو. به من نگاه کن.... ردپای نگاهت بر نگاهم جا مانده است٬ دلتنگ دوری ام٬ چشم به راه آمدنت دارم٬ بگذار بار دیگر از چشمانت بیاویزم٬ دلم را ببر تا افول هراس٬ تا دیدار ترانه های احساس ٬ بگذار سوره های عشق بر من وحی شود٬ ثانیه به ثانیه به سماع آیم سکر این مستانگی را و لمحه ای بیاسایم بر امواج بیکران مهربانی ات . راستی٬ " ای اهورایی ترین احساس در دلم " با من و دل میمانی ؟! سفری از "من" تا "تو" سفر به سلامت .... ./
که شراب به کامِ دلم جرعه ها ریزد؟
بــزن دفـی ، به سـرت،عاشقانه می رقـصم
و با معجز پــرشــورعـاشـقـانه، شـبـی

مرغ دريايي آواز خواند . كودك نشنيد.
... سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پيچيد اما كودك گوش نداد.
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد.
كودك فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده .
ويك زندگي متولد شد. اما كودك نفهميد.
كودك با نااميدي گريست.
خدايا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اينجايي .
بنابراين خدا پائين آمد وكودك را لمس كرد .
ولي كودك پروانه را كنار زد و رفت ....
در هیچ روزی از آن نام تو حک نشده
تاریخ جدید را خواهم نوشت
از ابتدا تو.....
تا انتها تو....
باید " عشق " را به شکلی دیگر و از نو آفرید.
تا تو آمدی و عشق بارانی ات را نثار لحظه های ابری ام ساختی، و من ....
هنوز که هنوز است به شوق هوایت، با قناری ها آواز عشق سر می دهم .... 

و هر چه ماند از آن، کنار آسمان شب بگذار
و آفتاب که روئید دوباره به خاطرت بسپار
که ماه همیشه بیدارت، ز سختی این دیوار
پناه برده بود از شب به سرخی همین محراب ....
به جان ِ شاعر ِ دلتنگ ِ خسته ی ِ ناشی...
ببین گرفتگی عصر آدینه را به دیدگانم
و دل ببند به خیال سر سپردگی ام
ورق بزن پاییز ذهن را و بهار باش
کاش همین لحظه، ماندنی ترین لحظه ام بشوی .... 



باشد که همیشه مسیرمان با عشق مذهبان یکی باشد. آمین 
هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لای آنرا بستند، لایه اش
مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که
این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و
تبرک و اسباب کشی
بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و
اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و
شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند
وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح
ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
======================
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان
آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کسی مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است
.
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ”
گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
خواندن تواز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ، گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم. ""

نگاهم کن تمنای دلم ، دریای طوفانی
بهشت همیشه آنجایی ست که عشق هست

